X
تبلیغات
خاطرات یک کهنه عروس
خاطرات یک کهنه عروس
بارانی باید...تا رنگین کمانی براید 
قالب وبلاگ

سلام عزیزای من..

ممنون از دوستان گلم که با ابراز همدردیشون باعث ارامش دلم شدن..شرمنده نتونستم جواب کامنتا و سولاتونو بدم.باور کنید جونشو نداشتم..روحم انقد درد میکرد که حس میکردم میخوام بمیرم..در کل کارمو حمل بر بی ادبی ندونید..یه دنیا ممنونم از همتون که همیشه در شرایط سخت همراهمید..

10 روز از مرگ برادرم میگذره..هنوز باورش برای خودمم سخته..مرگ ناگهانی..برادر بزرگم بود ..جانشین پدرم بود..وجودش به خاطر کاراشو پرشر وشور بودنش..به خاطر عاطفش..مهربونیاش..شیطنتاش انقد تو خونواده و فامیل پر رنگ بود، که نبودش واسه همه سنگینه..

برادرم 57 سال داشت و یه سکته ناگهانی اونو از ما گرفت..نمیدونم چی باید بگم، تو این یه سال به قدری بلایای اسمونی سرمون نازل شده که دیگه گیج شدیمو نمیدونیم بابت چی باید بشینیم غصه بخوریم و بابت مرگ کدوم عزیزمون باید بشینیم گریه کنیم..نمیدونم حکمت خدا از این کاراش چیه..گاهی میگم نکنه من ناشکر بودم و همش گلایه به در گاه خدا میکردم که چرا؟؟؟

امروز نشستم کلی خدارو شکر کردم..میگم خدایا شکرت به خاطر مرگ مادرم..خدایا شکرت به خاطر مرگ برادرم..خدایا شکرت به خاطر مرگ فلانیو فلانی..خدایا شکرت به خاطر این مشکلو اون مشکل..خدایا میدونیم بلاها و مشکلات بدتر از اینام وجود داره، نوکرتیم، بالا غیرتا دیگه بیشتر از این به سرمون نیار ، بزار یه

 کم نفس بکشیم بعد دوباره شروع کن..خواهرم پیشم نشسته بودو به حرفای منو خدام میخندید..

چی بگم امیدوارم این چند روز باقی مانده از سال 92 هم تموم شه و شاید سال 93 بتونه سال شادی بخشی برای ما باشه..اگه چه با رفتن مامانمو برادرم ته قلب هممون تا دنیا دنیاست زخمیه..و این دنیا بدون وجود اونا برای ما معنی نداره.. 

باز ممنونم از همه دوستای گلم به خاطر پیامهای تسلیتشون..

[ سه شنبه ششم اسفند 1392 ] [ 21:44 ] [ ساره ] [ ]
سلام...

دیگه نوشتنم نمیگیره..ازم نخواید بیام بنویسم..

وقتی جیگرم تیکه تیکه شده چطور میتونم بیام بنویسم..3 ماه از مرگ مامانم نگذشته که برادرمو هم از دست دادم..

تازه داشتم به نبود مامانم عادت میکردمو به زندگی عادیم بر میگشتم که این مصیبت رو سرمون آوار شد..

هیچی نمیتونم بگم..لال شدم..فقط سکوت ..موندم خدا از جون من چی میخواد..چطور میتونم این داغو تحمل کنم..داغونم..داغون..

[ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 ] [ 8:26 ] [ ساره ] [ ]
   سلام .. 

دوستای گلم خوبید؟

نگران حال من نباشید تا حدودی شرایط روحیم بهتر شده.دنیای عجیبیه...نمیدونم این همه صبرو تحمل چیه که خدا به ادم میده واسه تحمل مصیبت..

حال عجیبی دارم  ..تقریبا  بیست روز پیش چهلم مامانم بود ..دو ماه از رفتن مامانم میگذره .انقد ازم دور شده که گاهی فکر میکنم  اصلا تو این دنیا زندگی نکرده و باهاش خاطره ای نداشتم.مامانم مثل یه تیکه یخ جلو چشمامون اب شدو ناپدید شد ..تنها خوبیه قضیه اینکه هر شب خوابشو میبینم  ..نگران حالم هستو توصیه میکنه که کمتر بیتابی کنم..منو قانع میکنه که جاش خیلی خوبه..همین باعث میشه که درد دلم اروم بگیره..

این روزا سرمای شدیدی خوردم ..فکرشو کنید با داشتن دو تا بچه سرما بخوریو تبو لرز شدیدیم داشته باشی چه شود ..بیشتر از همیشه حس کردم جای مامانم خالیه تا ازم پرستاری کنه..ماهتیسا هم از من گرفته اونم طفلک حال درستی نداره..پرستار ما شده مانی...اوضاعی داریم واسه خودمون..

این پستو با موبایل گذاشتم نمیدونم ثبت شه یا نه؟خواستم بیشتر از این بیخبر از حالم نباشید..سعی میکنم بیشتر بیام پست بزارم..

ممنون از دوستای گلی که همیشه جویای حالم هستن...مببوسمتون..

[ سه شنبه سوم دی 1392 ] [ 19:11 ] [ ساره ] [ ]
سلام..

اول از همه ممنون از دوستای گلی که تو این مدت همراهم بودن و با کامنتای پر مهرشون باعث تسلی دلم شدنو تنهام نذاشتن..همچنین تشکر قراوون از دوستای خاموش که یا ابراز همدردیشون بهم ارامش دادن..

از حال این روزام نمیدونم چی باید بگم..هنوز گیجو متگم..هر روز که میگذره تازه متوجه میشم چه بلایی سرمون اومده..تازه جای خالی مامانم معلومه...

نمیدونم چی باید بگم..چطور میشه از درد بی مادری نوشت در حالیکه هیچ واژه ای پیدا نمیکنم تا بتونه بیانگر حسو حال درونم باشه..نمیتونم بیان کنم که چطور گاهی از شدت دلتنگی به خودم میپیچمو نمیتونم دیگه روی ماذرمو ببینم..نمیدونید تو حسرت چه چیزایی به سر میبرم..

نمیدونید چقدر سخته در خونه پدرو مادر برای همیشه روت بسته شه..نمیدونید چفدر تلخه وفتی پا تو خونه مامانت میذاری دیگه کسی اغوششو واسه بغل کردنو بوسیدنت باز نمیکنه..دیگه صدای مادر تو اون خونه نمیپیچه..دیگه کسی نیست نازتو بکشه ..دیگه کسی نیست پای حرفای دلت بشینه..دیگه کسی نیست سنگ صبورت باشه..

آه مادرم آه ..نمیدونی با رفتنت چقدر داغم کردی..هر چقدر گریه کنمو اشک واست بریزم باز داغ دلم اروم نمیگیره..

این روزا هر وقت دلتنگ دیدارت میشم فقط اومدن سر خاکت ارومم میکنه..

گریه مجالم نمیده..درد دلم انقد زیادو سنگینه ..انقد  جانکاه و کشندس که گاهی حس میکنم دارم میمیرم..نفسم بند میاد..

[ یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 ] [ 13:52 ] [ ساره ] [ ]
برای سلامتی مامانم دیگه دعا نکنید..

مامانم دیگه درد نمیکشه..مامانم شفا پیدا کرد...مامانم زیر خلوارها خاک خوابیده..مامانم به ارامش ابدی رفت..

پاییز دیگه دوست ندارم..عزیزترینامو  ازم گرقتی...پدرم..مادرمو...

[ چهارشنبه هشتم آبان 1392 ] [ 6:46 ] [ ساره ] [ ]
نشستم کنار تخت مادرم..دستاشو تو دستم گرفتم..چقدر بی جونو نحیف شده..صداش میکنم اما تو این دنیا نیست..نمیدونم صدامو میشنوه یا نه؟اشک بی صدا از چشمام سرازیره..نمیتونم بلند گریه کنم میترسم تو عالم بیهوشی هم صدامو بشنوه..اخه مامانم نسبت به من حساسیت خاصی داشت دوست داشتنش انقد خاص بود که گاهی صدای بقیه در میومد که چرا انقد به ساره توجه داری..میترسم ناراحتی منو ببینه و عذاب بکشه..

تو صورتش دقیق میشم هنوز ردی از یه چروک تو صورتش نیست...خدایا چرا؟

نمیدونم متوجه گریه هام شده بود که چشماشو باز کرد سرشو چرخوند و نگاه عمیقی تو صورتم انداخت..اشک از گوشه چشماش سرازیر شد..مونده بودم بعد از گذشت اون همه روز چطور متوجه حضور من شده بود..دستامو گرفت .. طرف دهنش بردو سعی داشت که ببوسهاما توانشو نداشت..اشک امونمو بریده بود چطور تو اون حالت در صورتیکه یه ماه ناتوانو بیچون رو تخت افتاده بوذ اینجور باز نسبت به من ابراز احساسات میکرد..یه ماه بود حتی نتونسته بود غذا بخوره..یه ماه بود که نتونسته بود عضلاتشو تکون بده..چشماشو باز کنه..و یا حتی بتونه حرف بزنه..برام عجیب بود باز تو اون حالت میخواست محبت خودشو به من برسونه..

نمیتونم  براتون توصیف کنم که چه حسو حالی دارم..نمیتونم این وضعیت مامانمو تحمل کنم..نمیتونم طاقت بیارم نبودشو..نمیتونم خونشو خالی از اون ببینم...نمیتونم ..

تموم این یه سال مثل کابوس بود..چه سخت گذشت..اشک مجال نوشتن بهم نمیده ..نمیخواستم  تو بیخبری بدارمتون ..ممنون از دوستایی که جویا و نگران حال من و مامانم بودن..

مامانم تو همون شرایط و بهبودی حاصل نشده..منم که با این شرایط حس نوشتن نداشتم تا بیام خبری از خودم بهتون بدم..

[ چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 ] [ 0:13 ] [ ساره ] [ ]
مسافرت بودم .. با این وضعیت مامانم نمیخواستم یرم اما سعید گفت برای بهتر شدن روحیت خوبه..

اما همین که به شهرستان رسیدیم خواهرم زنگ زد که حال مامان اصلا خوب نیست و برگرد...

منم سریع وسایلمو جمع کردمو دوباره برگشتم..

مامانم تو بیهوشیه..وقتی دکتر اومد بالای سرش"جوابش کرد..

برای ارامش مامانم دعا کنید..

[ سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392 ] [ 10:22 ] [ ساره ] [ ]
 

عجب وبلاگی شده این وبلاگ من..به جرات میتونم بگم سال ۹۲ بدترین سال عمرم بوده..اما گاهی ادم به و جود غصه ها هم عادت میکنه .خودمو با این شرایط وفق دادم وقتی مشکل جدیدی پیش میاد با خودم میگم بدتر از اینم امکان داشت پیش بیاد پس خدایا شکرت اگرچه عوض شدن حالو هوام تا حدودی بیشتر تحت تاثیر هرمونای بدنم بود..بالا و پایین شدن این هورمونا..مشکل تیروئیدم و افسردگی بعد از زایمانم و غیر از اون دست گل جدیدی که این اخرا به اب دادمو شما ار اون بیخبرید (سقط نی نی کوچولوم)همه عواملی بود تا من نتونم مثلا طاقت بیارم مشکلات مربوط به مادرم..اب شدم ذره ذره ی وجود مادرم جلو چشمام...مرگ شوهر عمه..مرگ شوهر خاله..مرگ دایی..مرگ داماد دایی..مرگ ۳ تن از اقوام نزدیک دیگه و این اخری مرگ یکی از جوونای فامیل که فوق العاده دلخراش بود..خودتون فکرشو کنید یکسره تو ختم بودیم..خدا بقیشو بخیر بگذرونه..خب ادم روحیه واسش نمیمونه که..

بگذریم از همه ی اینا خب مرگ خقه..دیگه جوری شده وقتی پیرو پاتالای فامیل میمیرن زیادناراحت نمیشم میگم خب عمر خودشونو کردن خدا جوونا و بچه های ادمو برامون حفظ کنه..

خب بگذریم از این قضایا از اه و ناله کردن خسته شدم..بزار بزنیم رو یه کانال دیگه..یه جورایی پوستم کلفت شده..

خدایا تا اونجا که میتونی حالمو بگیر خیالی نیست..من قهقهه میزنم به تموم غصه های دنیا...

بذارید یه خاطره ی خنده داره بی ادبی براتون تعریف کنم..البته شایدم خنده دار نباشه اما خب من جزئ اون معدود ادمایی هستم که هر جا سوتی ببینم تحت هیچ شرایطی نمیتونم خنده ی خودمو کنترل کنم و باید بشنم همونجا یه دل سیر بخندم..حالا میخواد تو مهمونی باشه تو عروسی باشه..عزا باشه..تو خیابون..تو بیابون..خلاصه تو هر جایی..اخلاق بدیه ها چون خیلی وقتا ابروم رفته..و هزار حرف پشت سرم درست شده اما خب چیکار کنم اینجوریم دیگه..حالا این شرایط زمانی بدتر میشه که یکی از اعضای خونوادمم مثل خواهر یا برادرزاده و یاخواهرزاده هامم پیشم باشن..

هیچی دیگه یکی میخواد اونارو جمع کنه..

چند وقت پیش با خواهرم مامانمو بردیم پیش دکترش..البته هر وقت میریم اونجا یه اتفاقاتی پیش میاد که کلی میخندیم..از در که رفتیم تو دیدیم صدای اه و ناله میاد..اه و ناله ی یه  پیرمرد..یه جورایی انگار از درد ناله میکردو وقتی بیشتر نشستیم دیدیم نه بابا از اون ادماس که کلا وقتی مریض میشن خوششون میاد اه و ناله کنن..

خلاصه تو اطاق دیگه ای بود و من فقط صداشو میشنیدم و صورتشو ندیدم..گفتم حتما یه پیرمرده ۷۰یا ۸۰ سالس که انقد نق میزنه..بعد از چند دقیفه دیدم با دخترش اومدن تو سالنی که ما نشسته بودیم یه نیگا از سر کنجکاوی کردم گقتم ببینم این کی بود که واسمون یه دم اواز میخوند..به قیافش میومد حدود ۶۰سالی داشته باشه..ذخترشم ۳۵ سال اینا...حال میکنید کارشناسیو..

چیزی که توجه منو به خودش جلب کرد شکم این اقا بود که مانند بادکنک اماده ی ترکیدن بود یعنی میگفتی الانه که منفجر شه..

بگذریم اگه جزئیاتو میگم به خاطر اینکه تو دهنتون بتونید همه چیزو تصور کنید..

خلاصه جونم براتون بگه که دختر این اقا یه جورایی اضطراب داشت و با پدرش بگو مگو سر wc رفتن..اخر سر منشیه برگشت گقت اقا wc اونجاست و به دخترش گقت چرا نمیذارید بره..دختر هم هراسان تسلیم شدو اومد پیش من نشست..خلاصه بنده داشتم بی خیالی طی میکردم که این پدر بزرگوار وارد wc شد هنوز یه ثانیه از رفتنش نگذشته بود که صدای گاز معدش همرا یا فشار و اهنگ خاصی پیچید تو سالن..

یه لجظه میخکوب شدم باورم نمیشد تو شوک بودم ..گفتم خدایا نههههههههههههههه..این شوخیو با من نکن..من طاقت ندارم...یه لحظه ارزو کردم کاش خودم تنها بودم شاید این خنده لعنتیو با هر بدبختی رد میکردم اما عامل تشدید خنده بغلم نشسته بود به وضوح خواهرمو میدیدم که گیج شده و سرشو اینور اونور میچرخونه تا بهونه ای دستش بیاد تا از شر این خنده راحت شه..ما هیچکدوم جرات نمیکردیم به همدیگه نگاه کنیم خواستیم مامانمونو بهونه این خنده کنیم که دیدیم بله مامانم ۷ تا پادشارو داره خواب میبینه..و بهونه ای برای پنهون کردن خنده هامون نداشتیم..از طرفی منشی اقایی که مثل برج زهرمار روبرومون نشسته بود و از این اهنگ مخ نواز عصبی بود و از یک طرف حرکات و عکس العملهای مارو در برابر این صدا بی موقع موشکافانه زیر نظر داشت..هیچ راه گریزی نبود و از انطرف دختر نگون بختش از حال معده پدرش برایمان میگفت تا عدر این کارش را موجه جلوه دهد و من هم با لبخند و قیافه ای منفجر شده از شدت کنترل خنده حرفش را تائید میکردم..

خلاصه خواستیم خاطر خودمان را یاد این همه نگرانیهای اخیر زندگیمان بندازیم تا این خنده از ذهنمان پر بکشد اما نامروت یکی دیگه رها کرد..پشت سر هم با اشکال و اهنگای مختلف و با فشار قوی..و اما دختر نامبرده همچنان دلیل برای این همه هنرنمایی پدرش می اورد..جلل الخالق حتی یه لبخند کوچیکم به لب نمی اورد..

خلاصه اون لحظه واقعا واسه من جهنم بود چون داشتم میترکیدم از خنده اما نمیتونستم بروز بدم..

بعد از چند دقیقه نامبرده در حالیکه ناراضی به نظر میومد از دسشویی اومد بیرون و به این هنرورزیش خاتمه داد..جالب اینجا بود که انگار نه انگار اتفاقی افتاده بود..خودشو صافو صوف کرد شیکمشو داد جلو و اومد بغل دختر نگون بختش نشست..

منشی انقدر عصبانی به نظر میومد که میخواست کله طرفو از جا بکنه حتی زیر لب گفت اخه این چیه ادم نگه داره..جو خیلی خنده داری بود...اومدم تو ماشین با خواهرم مثل این دیوونه ها فقط خندیدیمو خودمونو تخلیه کردیم..

خلاصه نمیدونم شما جای ما بودید چیکار میکردید باور کنید گاهی ادم تواوج ناراحتی این اتفاقات براش بیفته خندیدنش عجیبتر وزیادتر میشه ..

کلا تو این مدتی که مامانمو دکتر بردیم خیلی اتفاقات خنده دار برامون پیش اومده که تو پستای بعدی براتون میگم..

این بود انشای بی ادبی من..

[ سه شنبه نوزدهم شهریور 1392 ] [ 23:46 ] [ ساره ] [ ]
سردرد عجیبی دارم..چند روزی هست که درست حسابی نخوابیدم...خوابم میاد اما انقد دهنم درگیره و افکارم

بهم ریختس که ارومو قرار ندارم.این روزا حال روحیم حیلی بهتر شده ..

ازبیتابی و گریه زاری خبری نسیت..حس میکنم تحملم خیلی بیشتر شده..شبا کابوسای عجیبی میبینم خواب

پدرمو میبینم که اومده دنبال مامانم..خواب رقصو پایکوبی..میدونم تعبیر خوبی نداره..اخه مامانم رفته تو کما و هیچ

امیدی بهش نیست..ته دلم پر از درد ..این روزا فقط کارم این شده که از صبح برم خونه مامانم و اخر شب برگردم..

نمیدونم باید چی بگم..اما دوست دارم این روزگاری که مامانم توش نفس میکشه رو اینجا ثبت کنم..وگرنه زیاد حسو

حال اینو ندارم که اینجا حضور داشته باشم..

[ دوشنبه یازدهم شهریور 1392 ] [ 10:12 ] [ ساره ] [ ]
بدون رمز..
ادامه مطلب
[ یکشنبه بیستم مرداد 1392 ] [ 22:42 ] [ ساره ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

ساره هستم سال79 ازدواج کردم ویه پسر دارم زندگیه خوبی دارم وبه اصطلاح خوشبختم اما نمیدونم چرا نمیتونم از این خوشبختی لذت ببرم شاید به این دلیل که....
یکسالو اندی بعد..
ساره هستم سال 79 ازدواج کردم و یه پسرو یه دختر دارم..زندگی خوبی دارم و به معنای واقعی خوشبختم..خوشبختی که پس از تحمل پستی و بلندیهای زیادی تو زندگیم به دست اوردم و الان بیشتر از هر زمان دیگه قدرشو میدونم ..
  • راه آرام
  • نوکیا اس ام اس