اینم چند تا عکس از ماهتیسای گلم..
این قیافه ماله زمانیه که میخواد دست به چیزی بزنه و من نمیذارم..این مدلی میخنده به خیال خودش منو گول بزنه..نگاه کنید شیطنت از چشماش میباره..
اینجا هم که طبق معمول از دیوار راست بالا میره..
اینجام که داشت واسه خودش اواز میخوند ازش عکس انداختم..
البته عکس از شیطنتاش زیاد دارم فعلا این چند تا رو ببینید تا تو پستای بعدی بزارم براتون..
ممنون از همراهی و همدلی شما دوستان عزیزم..
چند روزی هست که حالو هوام بهتره..یه جورایی ارامشم بیشتر شده و فرصت بیشتری دارم تا بتونم به زندگیه خودم بهتر برسم..
حال مامانم یه کم بهتر شده و با پرستاره انس گرفته و ارومتر شده و مشکلات قبلو به اونصورت دیگه نداره..از حق نگذریم پرستارشم زن دلسوزو مهربونی هست و نه تنها به مامانم بلکه به ما هم با رسیدگیه درستش ارامش میده..
و من تونستم با خیال راحت باز به برنامه های زندگیم برسم منتهی این دفعه با دید بازتر و اینکه قدر تموم لحظه هامو بدونم تا ببینیم بعد خدا چی برامون میخواد..فعلا باید در لحظه زندگی کرد..
اعصابو روحو روانم تو این مدت خیلی اسیب دید الان که تا حدودی فارغ شدم و فکرم یه کم ازاد شده اما خیلی احساس خستگی میکنم و گاهی نگران از اینده..بگذریم ..
اخر این ماه به احتمال زیاد میرم مسافرت و تا مدتی طولانی نیستم فکر کنم شماها م تا مدتی از شر اه و ناله های من راحت شید..به این مسافرت خیلی نیاز دارم..با سعید میرم و سعید فکر کنم برگرده و من تنها اونجا بمونم البته لیلا هم میگه باهات میام..
هفته گذشته خونه لیلا دعوت داشتیم با خاندان سعید..یه عروسیم دعوت داشتم با لیلا ..عروسیه یکی از دوستای سعید که حسو حال رفتنشو نداشتم و نرفتم و سعیدو حمیدو لیلا با هم رفتن..
از مادر شوهر و خواهر شوهرای گرامی بگم که همشون خوبن یه جورایی ارامشی کامل بین من و اونا برقراره..انگاری دیگه از جنگو جدالو حرفو حدیث همگی خسته شدن و دنبال یه رفتار مسالمت امیزن..رابطه منو مادرشوهر جان نیز حسنه شده و همچنان دل میدیمو قلوه میگیریم..سعید تو رابطه باهاشون یه کم سخت میگیره اما من همیشه مانع میشم میگم این دنیا ارزش با هم بد بودنو نداره اونا هم خودشون فهمیدن که من ادمی نیستم دنبال نخاله بازی باشم و هر چه از در صداقت وارد شن به نفعشونه..به خاطر همین خیلی با محبت و دوستانه باهام رفتار میکنن..
از ماهتیسای عزیزم بگم که دیگه واسه خودش بزرگ شده ..انقد کاراش شیرینو دوست داشتنی شده که اگه صبح تا شبم وقتمو باهاش سر کنم خسته نمیشم...تموم حرفامو میفهمه و عکس العمل نشون میده..خیلی کلمه هارو به صورت ناقص بیان میکنه اوونم با شیرینی و ناز خاص خودش..جدا اینجا میشه تفاوت یه دختر بچه رو با پسر بچه فهمید..از الان دنبال قرتی بازیو رقصو ارایش کردنه..خدا نکنه لوازم ارایش من جلو دستش بیفته صورت خودشو نقاشی میکنه اساسی باهاشون..علاقه شدیدی به توپ بازی داره و همیشه تو پارکینگ بازی مکینه .خلاصه ماهتیسا یه تیکه عشقه که خدا بهم داده..یه دلگرمی یه امید بزرگ..اکه بخوام شخصیتشو از الان توصیف کنم باید بگم یه دختر مهربون..شیطون بلا..فوق العاده شوخ..زرنگ و ور پریده و در عین حال عاقلو محتاط..ببین از الان چه تبلیغی وواسه دخترم میکنم..
از مانی جونم بگم که درگیر امتحاناتش هست و روزای اخر سال تحصیلیشو داره سپری میکنه البته فوق العاده ریلکس..
نمیدونم این بیخیالیشو از کی به ارث برده ..البته تعجبی نداره سعید خودشم همینطوره..جوری که گاهی منو دیوونه میکنن با این صبرو حوصله فراوونشون..
امروز مامانمو میخوام ببرم دکتر برگشتم چند تا عکس از ماهتیسا براتون میذارم..
در ضمن من پستامو بدون رمز مینویسم و فقط با نوشتن پست جدید پستای قبلیمو رمز دار میکنم اونم برای احتیاط..پس خواهش میکنم دیگه رمز پستای قبلو ازم نخواید..
مدتها دارم به این فکر می کنم ما ادما گاهی چرا انقد زندگیو به خودمون سخت میگیریم..چرا همیشه قدر اون چیزاییو که داریم نمیدونیم..چرا وقتی غصه میخوریم و دنیا برامون به اخر میرسه به این فکر نمیکنیم امکان داشت شرایط بدتر از اینم باشه..مخاطب تموم این حرفا اول از همه خود خودمم..
من خوشبخت بودم خیلی خوشبخت اخه مشکل و غصه ی اساسی تو زندگیم نبود اما چرا من چشمم این خوشبختیو نمیدید چرا مثل یه بچه دنبال بهونه بودم جرا فکر میکردم خیلی چیزا دوروبرم هست که ازارم میده..چرا باید برام مهم بود که خونواده شوهر با من چه رفتاری کردن..و هزار چرای دیگه..به خدا گاهی یه مسائلی واسه ادم پیش میاد که ادم از تموم بچه بازیای خودش خندش میگیره..
این روزا تموم فکرم درگیر این هست که.. قبل از اینکه مامانم درگیر این الزایمر لعنتی بشه من چقدر خوشبخت بودم..
به خدا مهم نیست که تو زندگیت کمو کسر داشته باشی..مهم نیست که اطرافیان رفتار درستی باهات نداشته باشن..مهم نیست زیاد نتونی موفق باشی..مهم نیست که از بی عشقی رنج ببری..مهم نیست که از اطرافیانت کسیو از دست بدی چون به مرور زمان فراموشش میکنی..مهم نیست حتی اگه سرطان داشته باشی..اما این الزایمر لعنتی چیه که تموم روحو روان ادمو به اسارت میبره..همیشه اسمشو شنیده بودم اما تو اطرافیانم کسیو ندیده بودم که دچارش باشه...اینا هیچکدوم مهم نیست مهم اینه از اندک چیزایی که داری نهایت لذتو ببریو راضی باشی..
چقدر سخته که حتی مامان خودت که بزرگت کرده تو رو نشناسه..چقدر سخته که یه دنیا نیاز به محبت داریو از روی نیاز خودتو تو اغوش مادرت بندازی اما با یه جسم سردو چشمای بی روح مواجه شی..چقدر سخته تو ارزوی شنیدن صدای مادرت ..حرف زدنش و نصیحت کردنش باشی..چقدر سخته مجبور بشی درهای خونه رو روی مادرت قفل کنی تا یه وقت از در خونه بیرون نزنه و یه عمر چشم انتظارش نباشی..چقدر سخته..
میخوام خودمو با این شرایط وفق بدم.. میخوام قبول کنم.. اما هر روز با شنیدن یه خبر ناراحت کننده از جانب مامانم انگاری دنیام زیرو رو میشه..همش ذهنم درگیره اینه که خدایا اخر عاقبت مامانم چی میخواد بشه ..کاری از دستم بر نمیاد..کاش راه درمونی براش وجود داشت..پرستار براش گرفتیم که همیشه چشمش بهش باشه هر روز خودم بهش سر میزنم و دورو برش هستم مدام پیگیر کارای پزشکیش هستم ..با وجوود ماهتیسا اصلا دلم اروم نمیگیره که تو این شرایط تنهاش بذارم گاهی خیلی خسته میشم اما اینا مهم نیست مهم روحمه ..فکرمه که ازاد نیست..
نمیخوام بیام اینجا ناله کنم شماهارو هم با حرفام ازار بدم فقط خواستم یه هشدار بهتون بدم که راههای زیادی برای جلوگیری از مبتلا شدن به الزایمر وجود داره تو اینترنت سرچ کنید و اطلاعات کافی بدست بیارید..تورو خدا نسبت به این قضیه بی تفاوت نباشید چون حتی اگر یکی از نزدیکان ادم دچارش شه مطمئن باشید روزگار ادم سیاهه..
از این به بعد سعی میکنم از این حالوو هوا در بیام و با پستای بهتری اینجا حضور داشته باشم..محتاج دعاهاتون هستم خیلی زیاد..ممنون که تو این شرایط تنهام نمیذارید..به انرژی مثبتتون خیلی نیاز دارم..
قبل از اینکه من این وبلاگو درست کنم چند سال پیش خواهرم مریم وبلاگ داشت و تو اون وبلاگ از خاطرات کودکیه خودشو من مینوشت..تا همیشه اون خاطرات قشنگ برامون موندگار بشه..البته با اجازه خواهرم خاطره ای که نوشته از تو وبش کپی کردم و اینجا گذاشتم..در واقع این خاطره ای که میخونید نوشته شده توسط مریم هست و من فقط زحمت کپی کردنشو کشیدم..
اگه خوندیدو علاقه مند شدید میتونم هر از گاهی یکی از خاطرات مشترکمونو اینحا بذارم..البته این خاطره تقریبا مال ۳۰ سال پیشه..
پژمان(برادرم) از خارج برگشت وبا ساسان(برادرم) در فاصله ی کمتر از ۳ سال ازدواج کردند
وبه ترتیب در طبقه ی دوم وسوم خونمون مستقر شدند.(اون وقتا عروس ها معمولا حتما باید یه مدت با مادر شوهر زندگی میکردند البته مادرم مادر شوهر بسیار خوبی بود ۳۰ سال فقط با زن پژمان زندگی کرد وهنوزم زندگی میکنه زن پژمانم همینطور خوبه
)اون روزا حال وهوای جنگ بود وصدام جنایتکار هر روز وهر شب هواپیماهاشو برای بمباران کردن میفرستاد تهران .یادش بخیر /استرس لذت بخشی بود اما حالا با کوچیکترین استرس دلم از حال میره ورنگم میپره .بچگی چه دنیایی همه چیش قشنگه
.ما دائم یا صدای آژیر میشنیدیم یا صدای اهنگران وکویتی پور که میخوندند
.(هر که دارد هوس کر بوبلابسم الله
حسیییییییین......هر که دارد به سرش شور ونوا بسم....... هر که لبیک به فرمان خمینی گوید به خداوند قسم راه حسینی جوید..... لطفا سینه بزنید اینو میخونیدد
.).پیچ رادیو رو که باز میکردیم میگفت:شنوندگان عزیز توجه فرمایید ؟شنوندگان عزیز توجه فرمایید؟رزمندگان /این دلاور مردان این آزاد مردانه زندان/ امروز توانستند چند عراقی را به سلاخه بکشند .عزمتان استوار پوتینهایتان پا بر جا سبیلهایتان کلفت گردنهایتان باریک ای سنگرداران بی سنگر ای نام آوران بی نام .ای شیر دلان بی شیر
ای کفش داران بی کفش /ای اسب سواران بی اسب بیشتر بکشید ای دریا دلان بی کشتی که کربلا همین دورو براس ودیگه راهی نمانده
.............دین درین دین دین دین درین دین دین دین دیییییییین دان دارااااان دان دان دوووم دروم دوووم دوووم دوووم دوووووووووم
(اینم آهنگش یادتون اومد؟ اگه پیداش کردید؟تو نظرات بگید).
اون روز ظهر بود وتابستون ماشین داداش پژمان وارد کوچه شد ودم در ایستاد(یه جوانان کرمی رنگ داشت) .وقتی داخل ماشینو نگاه کردیم دیدیم یک پیر زن هم داخل ماشینه (بابا پژمان مردم دختر تور میکنند تو پیر زن ؟
)خیلی مضطرب گفت:به مامان وبابا بگو بیان بیرون .منو ساره دویدیمو آوردیمشون
.گفت :من با این حاج خانوم تصادف کردم بیاین ببریمش بیمارستان .مامانم اول زد تو سرش بعدم انگشت سبابشو با احتیاط طوری که آسیب بهش وارد نشه گاز گرفت و گفت:کی؟
کجا؟
چیکار کردی؟
خلاصه رفتند بیمارستان.
چند ساعت بعد:زنگ در به صدا در اومد دینگ دانگ دینگ داااااانگ.کیه:
زود باز کن .مامان وبابا وداداش زیر بغل ماسلطان وگرفتند واومدند داخل .ما سلطان یک پیر زن چاق وهیکلی بود
وما معتقد بودیم اگر چاق نبود با اون ضربه ران ولگنش حتما می شکست .متاسفانه ران ما السلطان خانوم ضربه شدید خورده وخداییش عین لجن سیاه بودبا بد بختی آوردنش تو .از مدل ناله هاش فهمیدیم اینم لر از آب در اومده
. یه اتاق براش خالی کردیموتشک انداختیمو خلاصه همه هاجو واج از اینکه چرا خونه ی خودش نرفته؟چرا بیمارستان نمونده؟بعداز خوردن نوشیدنی پدرم وپژمان گفتند:از امروز ماسلطان مهمون ماست ومواظبش باشید .اون کسی رو نداره که ازش مراقبت کنه وبه همین خاطر آوردیمش خونه خودمون .ماهم خوشحال شدیم که یه مدت یه تنوعی در زندگیمون ایجاد میشه .اینجور وقتا منو سارا بیشتر از همه خوشحال بودیم
چون کسی بهمون توجه نداشت وتا میتونستیم شیطونی میکردیم. (منو ساره بدو بدو رفتیم بستنی چوبی خریدیم
یکیشم دادیم ماسلطان خانوم .غافل از اینکه اون بیچاره دندون نداشت وتو اون وضع کی میتونست بستنی بخوره؟)ما مشکلی نداشتیم .مادرم پرستار خوبی بود چون جوونیاش با سیکل اون زمان یه دوره ی پرستاری رفته بود واز عهده ی ماسلطان میومد.یواش یواش مسکن ها اثرشون از بین رفت ودادو بیداد ماسلطان شروع شد .هر دو دقیقه به دو دقیقه با زبان شیرین لری میگفت:آآآییییییی رونوم توقید
......... پدرم میگفت:یعنی آخ رانم ترکید .وما میگفتیم:مطمئنی پدر جان ؟وپدر میگفت:آره دیگه
توقع دارید تو این هاگیرو واگیر از رونش تعریف کنه
.
خلاصه مادرم توالت داخل خونه رو مرتب کرد برای سلطان خانوم (به علت حساسیت مادرم به بهداشت داخل خونه در این توالت همیشه قفل بود وداخلش اثاث بود)وبالاخره به میمنت ومبارکیه ماالسطان درش باز شد.اما خوشم اومد که ماسلطان افتخار نمیداد بره توالت
ومیگفت:لگن بزارید زیرم .
روز اول همه چی خوب پیش رفت .از فرداش ماسلطان روش باهامون باز شد وشد بد بختی و ریخت رو سرمون . صدای ناله های ماسلطان اونم به حالت جیغ وفریاد
مو ی سرمونو راست میکرد.تا صبح خواب نداشتیم هر چی مسکن میزدیم کارگر نبود .دقیقه به دقیقه دستور میداد خوراکی برام بیارید
.ما مرتب ابمیوه وآب ماهیچه بهش میدادیم وتقویتش میکردیم . ماسلطان بعد از خوردن مرتب باد گلو آزاد میکرد
اونم با صدای بلند وآخر سر یواشی میگفت:الهی شکر(لابد خدا رو به خاطره صاف بودن معدش سپاس میگفت
).بد بختی فقط اینجا نبود وقتی زیر بغلشو میگرفتیم که ببریمش دبلیوسی جیغ میزد ومیگفت:
نمیام وتشت بزارین زیرم .مامانم و زن پژمان بیچاره از ترس اینکه جایی رو کثیف نکنه تشت میذاشتند زیرش.ماسلطان بیشرمانه هفت تا کاراشو میکرد وحتی محض احترام کنترل گاز معدشو نداشت
وبصورت فشار قوی وپی در پی وبدون فوت وقت وبا اشکال مختلف اونو آزاد میکرد وخودشو راحت میکردو ما رو ناراحت.ما که تو خونمون از این لحاظا یه حریم خاصی بینمون بود واقعا مونده بودیم بخندیم یا گریه کنیم.؟بعضیامون خودمونو میزدیم اون راه
.پسرا هم میگفتند بر پدر صدام لعنت .تنها کسی که میخندید منو ساره بودیم
.بد بختی وقتی بود که خانوم دستور میداد علاوه بر چرب کردن رونش باید محل دفع ادرار ومدفوشم چرب میکردند تا به قول خودش نسوزه
و دستکش تو دنیا نبود که وارد اون خونه میشد . منو سارا هم گاهی یواشکی میرفتیم نگاش میکردیم *
برامون جالب بود یه پیر زن غریبه اینقد تو خونه ی ما راحته.ما که از این مدل پیرزنا ندیده بودیم وانصافا مادر بزرگ خودم عین دانشمند بود وچند لحظه پیشش میشستی کلی چیز یاد میگرفتی از این رو حرکات ماسلطان قیافه هامون اینجوری کرده بود
. مشکل دیگه اینجا بودکه شب هاصدام هواپیما هاشو میفرستاد تهران تا صبح یکی دو بار آژیر قرمز میشد وما مجبور بودیم بریم زیر زمین .اگه ما سلطانو نمیبردیم اینقد جیغ میزد :
که نگو وقتیم میبردیمش چون سنگین بود دیر میرسیدیم و تا میرسیدیم زیر زمین آزیر سفید میشد ووسط راه بر میگشتیم . بنا بر این یا باید پیشش میموندیم وشهید میشدیم یا با هر بدبختی روزی چند بار میبردیمش زیر زمین.پسرا به شوخی میگفتند بابا ماسلطان بزار شهید شی وما هم بشیم جزو خانواده شهدا
..این آخری مادرم وزن پژمان نمیومدند زیر زمین ومیگفتند:ما نمیایم به جهنم بزار کشته شیم از دست پژمانو کاراش راحت شیم . تمام زحمتا گردن مامانم و زن پژمان بود زن ساسان کاری به این کارا نداشت وماسلطان هم اینو فهمیده بود وزبون در اورده بود و میگفت :اون عروست افاده ایه .این یکی خوبه .خلاصه ما آرزو میکردیم
یکی از این موشکای صدام بیفته رو خونمون واز دست ماسلطان راحت شیم اما اگه هممون میمردیم جز ما سلطان چی؟
.هممون خسته شده بودیم از بی نظمی وکثافتکاری که در خونمون بود .۲۰ روز تمام ما خواب وخوراک نداشتیم و بالاخره گذشت........ ما سلطان حالش بهتر شده بود ومیتونست خودش پاشه .اما قربون اون روزا که نمیتونست پاشه .ما امیدوار بودیم که دیگه حد اقل دبلیوسیشو بره توالت اما صبح که از خواب پا میشدیم میدیدیم نصف شب رفته تو پاسیوکه بغل دبلیوسی داخل بود دو تا کاراشو کرده
. ایمان برادر کوچیکم مارو بیدار میکرد ومیگفت:پاشین بیاین هنر سفالیک ماسلطانو ببینید ![]()
خلاصه مادرم که زن وسواسی بود دیگه طاقتش تموم میشد وبا دیدن این صحنه ها زار زار گریه میکرد
.زن پژمان هم به پژمان میگفت :
یا میری خانوادشو پیدا میکنی یا منو مامان تو این خونه دیگه وای نمیسیم. ما که به برکت وجود مامانم تو محیطی بهداشتی وپاستو ریزه بزرگ شده بودیم هممون از غذا افتاده بودیم (خیلی بد دل بودیم) همه لاغر و رنگ ورو پریده شده بودیم چون ِآسایش وغذا نداشتیم .تنها کسی که سر حال میشد روز به روز خود ماسلطان بود .![]()
خلاصه از فرداش پژمان میرفت تو کوچه موچه های محل حادثه ومیپرسید شما این شخص رو میشناسی ؟تا بالاخره خونش پیدا شد .ما سلطان ۴ تا مستا جر داشت
.و مستا جراش گفتند دو تا از پسراش خارجن تنها یک دختر داره که گاهی میادبهش سر میزنه .
تا اینکه یه روز غروب پژمان با دو زن وچند مرد وارد حونه شدند .بعد از سلام علیک متوجه شدیم اینها دختر /نوه وداماد و.....ماسلطانند .این خانواده اونقدر محترم بودند که کسی باورش نمیشد اینها از نسل ماسلطانند .کلی از ما عذر خواهی کردند
(لابد میدونستند گرفتار چه عتیقه ای بودیم).جالب اینجا بود که به ماسلطان میگفتند پاشو حاضر شو بریم میگفت :نمیام وجام خوبه اینا خیلی بهم میرسند واز این حرفا.دخترش که بیچاره معلوم بود خجالت میکشد هی گریه میکرد .ما هم گفتیم بزار بمونه فردا ببریمش حموم لباساشو بشوریم بعد بیاین ببرینش.اونها گفتند :تا اینجاشم ما خیلی شرمنده ی شما شدیم .خالاصه با هزار جیغ و ویغ :
حاضر شد و رفتندلویزان خونه دخترش .ما که باورمون نمیشد از دست ماسلطان به این راحتی راحت شدیم بعد از رفتن ما سلطان حسابی خوشحال بودیم *
وبشکن میزدیم
. مادرم وزن پژمان از خستگی خوابشون رفت .از فردا صبحش خونه تکونی شروع شد .هر چی بود ونبود حتی کاغذ دیواری(قابل شستشو بود) وکمدای خونه رو هم شلنگ گرفتیموشستیم .شستن هاااااااااااا نه الکی .با دود کردن اسفند هوای خونه رو ضد عفونی کردیم ودر عرض ۳ روز همه چی رفت سر جای اولش وزندگی شیرین میشود......... شاید باورتون نشه ما یک هفته تمام عین اصحاب کهف خوابیدیمو سیر خواب نمیشدیم
بعد از یه مدت مادرم وزنداداشم یک چادر نماز دو پیراهن وشلوار براش دوختند وکلی خوراکی براش خریدند ورفتند لویزان خونه دخترش. مامانم میگفت :در که زدیم خود ما سلطان اومد در رو باز کرد
همچین که دید ماییم شروع کرد به دادو بیداد که آی رونم توقید :
آی رونوم توقید .خلاصه کلی با بچه هاش بهش خندیدیم.وگفته بود نمیشه منو با خودتون ببرید ؟
بعد از ۶یا۷ سال هم خبر دار شدیم ماسلطان هم از دنیا رفت.تازه خیالمون راحت شد که دیگه ما با ماسلطان کاری نداریم.هنوزم که هنوزه دور هم جمع میشیم این جریانو تعریف میکنیمو میخندیم.
*عمری با عزت وپر برکت برای همتون آرزومندم![]()
